حكيم ابوالقاسم فردوسى

622

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

زرين نشاند و وى را نواخت . آن گاه دبير را پيش خواند و فرمود از زبان گردان به چوبينه جواب بنويس : اى مهتر گُرد گردنفراز ، همه نامه‌هاى ترا خوانديم زبان ما با خسرو است امّا دلمان با تست . همين كه به اين جا برسى و جنگ را آغاز كنى همه به تو مىپيونديم ، و جنگ با روميان را مىكوشيم . آن گاه دل خسرو از نهيب و شكوهمندى تو لرزان ، و چون رو به از پيشت گريزان مىگردد . خسرو نامه‌ها را به دانا پناه داد تا به بهرام چوبينه برساند . بهرامشاه چون آنها را خواند سپاه آراست و ساز رفتن گرفت . پيران خردور او را گفتند كه اين راى درست نيست . فريب اين چرب زبانيها را مخور و به اين اميدها خويش را در بلا ميفگن كه ما نشانهء مرادمندى و روشنايى در اين كار نمىبينيم . پند آن پيران روشن نگر در دل چوبينهء آتش نهادِ افزون جو كارگر نيفتاد و لشكر به آذرآبادگان راند . چون دو سپاه به هم فراز آمدند و درآويختند گروهى بىشمار از سپاهيان روم كشته شد و شكست در آن لشكر افتاد . روز ديگر باز هر دو گروه صف جنگ آراستند . خسرو در قلب ، گردوى در ميمنه ايستاد و گستهم كنار شاه جاى گرفت تا او را از گزند دشمن نگهبان باشد . چون دو سپاه بهم درآويختند در گرماگرم نبرد چوبينه به قلب دشمن حمله برد . پس از اين كه آن را در هم كوبيد به ميسره شتافت . نگهبان آن سوى گردوى بود چون كمان به زه كرد . به دو گفت بهرام كاى بىپدر * به خون برادر چه بندى كمر ؟ و گردوى جواب داد : برادرى كه با برادر بستيزد از دشمن خطرمندتر است . تو هم خصم خردى و ريمن و سخت روى ، و هم ناسپاسگزار به درگاه ايزد پاك ، و اگر برادر به راستى برادر و داراى نام و ننگ و مردانگى باشد هرگز با برادر به جنگ برنمىخيزد . آن گاه خسرو به سران سپاه ايران گفت بكوشيد كه خود بر دشمن پيروز شويد چه اگر